تبليغاتX
من+لبخند=خداوند
من+لبخند=خداوند

شاهسوسه کوچکترین روزنه نور در تاریکی

بگذارید بروم اینجا نه جای من است

نه جای دل کوچک و ساده ام

بگذارید برم این دنیا تنگ شده برایم

بگذارید برم خسته ام

بگذارید برم

هیچ چیز نمیخواهم

خدایا با من چه میکنی؟

چقدر باور کنم اینا امتحانه؟

چقدر دختر صبوری باشم؟

به من به کو تا کی؟

دیگه هیچی نمیگم

فقط بدونم تا کی؟

خستم والا منم آدمم آدم


نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 3:49 توسط عاطفه| |

 آنگاه که گیسوان وحشیی من به مانند جنگلی پر پیچ خم

جای امنی برای بازی عاشقانه من و تو بود

تو به من خندیدی 

و سیب را

از من دزدیدی !!





نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 1:54 توسط عاطفه| |

دوستای نازنینم

این چند روز کنترل وبلاگ از دستم خارج شده و در نوسان به سر میبرم

ببخشید که جواب کامنت های پر مهر شما خوبان رو ندادم و به دیدنتون نیومدم به زودی همه چیز به حالت عادی بر میگرده

همه شما خوبان رو دوست دارم

ممنونم که همیشه کنارم هستین و تنهام نذاشتین..

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 22:44 توسط عاطفه| |

جیغ مانده در گلو را امشب به دست باد سپردم

از صدای جیغ من مردم هراسان و متعجب نگاهم کردند ولی من چشمانم را بستم....

آنقدر جیغ زدم در دل سیاهی شب که تارهای صوتی من با پروانه ها پرواز کردند ...

لرزش تارهای صوتی ام و فشاری که به سرم اورد باعث شد ادامه ندم ولی دوست داشتم یک عالمه پروانه به آسمان بفرستم یک عالمه حباب ....

الان فقط سرم درد میکند و نمیدانم چه حالی دارم اما خوب میدانم باید جیغ میزدم آن هم نه یک بار بلکه دو بار ممتد.....

همه دردهای ناگفته و پنهان شده گوشه دلم تبدیل شدند به پروانه های براق در آسمانی مخملی در دل شب...

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 1:47 توسط عاطفه| |

دلم تنگ است

کسی ملامت نکند

ایست

ایست

دلم تنگ واقعیت هاست

دلم واقعی بودن ها را میخواهد

نه اینکه بگوییم مجازی ها پر ررنگ نیستن نه

من تو این دنیای مجازی فرشته های از جنس نور دارم

که هر کدوم زندگیمو یک جور روشن میکنن

اما اما اما

اما

اما

دلم

یک دست واقعی میخواد

یک نگاه واقعی

یک آغوش واقعی

یک بغل که وقتی دلم میگره بپرم توش

یک بغل که وقتی ذوق زدم از هیجان بپرم توش

یک دست که......

ادامه دارد....


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 19:39 توسط عاطفه| |

دل کوچولویی ساده من

الهی قربونت برم که اینقد ساده ای که همه بهت میخندن

چقدر گفتم ساده نباش هر روز یادت میدم اما باز تو ساده ایی

فدات شم همش شکسته میشی

همش بهت ضربه میزنن بازم سادگی میکنی و میخندی به همه

دل کوچولوی من دل دیوانه من دوست دارم

عاشقتم دل مهربونم

دل مهربونم بیا همه نا ملایمتی ها رو فرامو شکن باشه؟

بیا گذشته تلخت رو فرامو ش کن باشه؟

قول میدم مواظبت باشم دل کوچولوی من....


نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 18:25 توسط عاطفه| |

دستم رو حلقه میکنم بر گردن حسی بهاری و قشنگ

لب هایم تشنه اند تشنه بوسیدنت

تشنه ام خورشیدکم

بتاب بر من

من را سیراب کن

تشنه عطر نگاهت هستم

تشنه ذرات معلق نور هستم  در آسمان چشمهایت

میخواهم ببلعم هر آنچه را تو نفس میکشی

ریه ام ذوق زده میشود از عطر نفس های تو



نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 21:25 توسط عاطفه| |

حال زمین خوب است

حال من هم خوب است

بهار هم تازه از راه رسیده

و من پر شدم از اکسیژن زندگی


کودک درونم هم در حال شیطنت و  بازی گوشی و سرک کشیدن در خاطرات روزهای قشنگ کودکی میباشد

بالاخره کودک درونم رو بردم سینما 4 بعدی و از این عینک های با مزه زدیم به چشمامون وای اونجا رو گذاشت رو سرش از بس جیغ میزدو میخندید اخه همه جیغ میزدند مثلا ترسناک بود اما این بچه همش منو دوستم رو میخندوند ...

دوستم پیشم نشسته  بود همش به حرکات کودک درونم میخندید و جیغ میزد نفهمیدیم کجاش ترسناک بود فقط تکون دادن های صندلی و جیغ بقیه و پاشیدن اب به صورت هامون هیجان رو زیاد میکرد و ما اصلا میخواستیم الکی هم که شده خوش باشیم حالا دیگه شرایطش بود دیگه حسابی لذت بردیم.....

حالا فیلم تموم شده بود مگه این بچه کودک درون ما عینک رو پس میداد؟نمیداد کلی بهش قول وعده دادم تا عینک رو پس داد اونم به شرطی که بعدا باهم رنگ بازی کنیم ....




نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 19:11 توسط عاطفه| |


امروز تمامه گندم های که گوشه چشمانم برایت قایم کرده بودم تا با نگاهت سبز کنم
با بارش باران
جوانه زدند.....

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 0:30 توسط عاطفه| |

هنوز عطر سیب تو را به یاد من میاورد...

تو میوه ی ممنوعه میپنداری اش اما برای من دلیل حیات..



نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 22:29 توسط عاطفه| |

سیب سبزم در حسرت رنگ دانه های سرخ عاشقی نیست..

سیب سرخم را به دست فرشتگان هم نمیدهم...

سیب من تشنه  آشنایی است....

این حوا آدمی میشود...........

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 21:53 توسط عاطفه| |

تفکیک روزمرگی های خوب از روزمرگی های بد

تفکیک حس ها تلخ  از حس های شیرین

تفکیک واژگان فشرده از واژگانی رها

تفکیک نوشته ای خلق بالا و خلق پایین

تفکیک خوبی ها و زشتی ها

تفکیک شیدایی و ناراحتی

چه کار سختی است در این خانه

تا که تعادل برقرار کنم سال ها گذشته

من مانده ام کنار پنجره خیال واژگانم را تفکیک میکنم





نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 16:14 توسط عاطفه| |

امروز از غافله بهار جا ماندم و مست بودم مست.........در اتاقم گذشت..

 

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 23:36 توسط عاطفه| |

شادی را از زمین و آسمان میخواهم هدیه بگیرم

این یک دستور است

در یک روز بهاری

.

.

.

این یک دستور است


خودم نوشت:من بالاخره از اتاق اومدم بیرون رفتم تو حیاط خرما و چای خوردم و به حیاط و باغچه نگاه کردم بکم هم فکر هام رو فرستادم هوا خوری ...اون بالا پیش گنجیشک های کوچولو که تو اون ساختمون بقلی خونمون لونه کردن و به هم عاشقونه نگاه میکنن وبا هم قهر نمیکنن وقتی میخوان بخوابن به هم نزدیک میشن و بهم میچسبن و فاصله ایی بین این گنجیشک های کوچولو و دوست داشتنی نیست .....

کودک درونم که تا رفتم بیرون دوید تو باغچه پیش درختی که تو بچگی همیشه قدم رو باهاش اندازه میگرفتم الان دیگه قدم بهش نمیرسه

ولی فکر هام میتونه بره اون بالا ها شاخه هاشو لمس کنه..دوست دارم چند تا از انار هام و ماهی هام رو آویزون این درخت کودکیم بکنم و زیرش بشینم موهام رو به دست باد بسپرم از عطر بهار سر مست بشم

دوست دارم حتی اگه شده دروغکی شاد باشم...

دوست دارم یک دروغ بهاری به خودم بگم.....

دروغ بهاری هم شیرینه...

مثل اون بسکویت رنگارنگ که امروز بعد از مدت ها خوردم منو برد به دوران مهد کودک و میان وعده های شیرین اون روزا..خوشحالم این بسکویت وگان هست و گیاه خوارا میتونن بخورن از ذوق داشتم میمردم که وقتی خوندم تو نت که این بیسکویت همش گیاهیه شیر و تخم مرغ نداره بالاخره تو این عید کام منم رنگارنگ شد  و شیرین شد..

تازه یک ستاره دیشب از آسمون و از کهکشان های دور اومد تو اتاقم...

امروز به مادر و پدرم نزدیک شدم به بهانه های مختلف بوسیدمشون و آرامشی عجیب حس کردم...

مامان رو واسه خریدن بیسکویت رنکارنگ بوسیدم...

بایایی رو واسه خریدن کارت شارژ که میگفت آی آی تو تا چیزی از من نخوای نمیای اینجوری قربون صدقم بری تا بوسش میکنم میگه چقد بدم؟کارت؟

من میزنم زیر خنده میگم بابایی من خودتو میخوام میرم سرمو میزارم رو پاش میگه آی آی پدر سوخته بهت 2تا کارت میدم دست از سر من وردار ..دلم مییسوزه بابام بابا نداشته محبت بابایی ندیده بلدم نیست ابراز محبت کنه مامان هم همینطور منم سختمه اما دارم سعی میکنم به بهانه های مختلف ببوسمشون و نزدیک شم بهشون...

وقتی بلند بلند تو خونه میگم قربونت برم بابایی بابا هر جا باشه میگه بگو چقدر میخوای؟باز حسابت خالی شده؟ برو سر اصل مطلب و من غش میکنم از خنده لوس میکنم خودمو اینگار بهانه میخوام لابه لایه شوخی و خنده ها لمسشون کنم...اخرشم جیب بابا رو دختر کوچولویه خونه خالی میکنه بعدشم ناز میکنم میگم مگه چند تا دختر مثل من دارین من نباشم شما گریتون در میاد من نباشم ال مییشه و اونا میخندن....

همیشه شیرین نبوده این خونه و لحظه هاش اما وقتی شیرینه باید ثبتش کرد......


نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 18:34 توسط عاطفه| |

من موندم زیر آوار

زیر سنگینی حجم خاطره ها

خاطره های شیرین

هرچی بالاتر میرفتم از درخت نفسم تازه تر میشد

به خودم با ذوق میگفتم وای عاطفه ببین دار ی نفس میکشی دیگه قفسه سینت درد نمیگیره

چقدر نفس اینجا راحت میاد بالا که یک هو.

نمیدونم از کجا

چطور

سقوط کردم

سقوطی سرد

با طعمی گس و نارس

باز هم به زمین افتادم در اوج رهایی.....


نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 21:19 توسط عاطفه| |

چیزی نمونده

آسمون داره همراهیم میکنه

زمین زیر پام میرقصه

ماه داره همه جا باهام میاد

خورشیدم هر روز صبح نیمه خاموشم رو رونش میکنه

چیزی به اخرش نمونده

ایستگاه آخر

فنجون خالی چای تفاله های چاغ و لاغر...

هنوز زمان مونده تا کات شه همه چی

به زودی بمبی اینجا منفجر میشه

.......

راستی نظر دهی فعال شده

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 19:14 توسط عاطفه| |

نمیتونم این بمب که تو درونم منفجر شده رو به تصویر بکشم نمیتونم هم به رخ نوشته ها بکشم نمیتونم نمیتونم نمیتونم...

رفته بودم با یک سبد گیلاس برگردم

که جاذبه ایی زرد

از اون بالا

منو کشید پایین

دستم داشت میرسید به بهشت

اما

جاذبه ای زرد....

سیب سرخ من رو به باد داد.....

فقط میدونم حجم نوشته ها و حرف های نگفته آوار شده رو سرم....


کلاغ پر.......


نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 16:7 توسط عاطفه| |

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 1:14 توسط عاطفه| |

تا دل نوشته هایم خوشرنگ و خوش عطر نشوند بر نمیگردم وقتی بر میگردم که یک سبد گیلاس چیده باشم

وقتی بر میگردم که خودم را پیدا کنم...

وقتی بر میگردم که از دیوار خبری نباشد

وقتی بر میگردم که یا زنده باشم

یا نفسم را زندانی این دنیا نکرده باشم

و یا نیست میشوم در این دنیا

یا به اوج میرسم

یا هه چیز از دور برایم  میشود یک نقطه و من دور و دور تر  و دورتر میشم.....

میروم به دور دست ها......

ظرفیت تکمیل

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 13:12 توسط عاطفه| |

عاطفه چه حسی داری؟

خوب نمیدونم

یعنی چی نمیدونم؟بگو

اوم بذار فکر کنم

یکم خستم

یکم گیجم

یکم رو هوا معلقم

خنثی یا خالی هستم

یکم هیجان دارم

یکم نه خیلی نگران این ترمم هستم با کلی درس عمومی که تو مغزم فرو نمیره

هیچی نیستم انگار

نه نگو اینجوری تو در حال حاظر یک موجودی و در جریانی

یعنی چی در جریانم؟

عاطفه یعنی تو زنده هستی نفس میکشی خون تو رگ هات گرمه و نفس میکشی

برو بابا ترو خدا حوصله این حرف ها رو ندارم

عاطفه

چیه؟

به خودت بیا نترس چرا اینقدر حبسشون کردی این کلمه ها رو حرف هاتو؟

عاطفه  حرف هاتو بریز بپاش پرت کن بذار حرفهات این دیوار تو گلوت رو بشکنه

تا کی میخوای این همه حرف رو به اسیری بگیری؟حرف بزن

بگو عاطفه تا کی؟

حتی اگه حرفهات تلخن تیزن تندن شورن تو پرتشون کن بیرون بذار دنیا غوغا بشه

چه اشکالی داره اگه حرفهات چند تا شیشه رو بشکونه یا چند تا بادکنک بترکونه یا....

تو که هیچت نیست دردت همیناست که نمیگیشون ..

خوب به کی بگم چطور بگم؟

چطوری این همه حرف که تییشون زخمم کرده پرت کنم بیرون؟

میتونی اشکال نداره این همه زخم شدی یکم دیگه هم تا بخوای پرتشون کنی بیرون درد میشکی ولی بهشت رو میبینی عاطفه....

عاطفه

عاطفه

.

.


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 19:39 توسط عاطفه| |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 17:25 توسط عاطفه| |

روزمرگیه قبل  از سال نو بدون مادربزرگ تلخه ولی تا بوده همین بوده..

این میاد اون  میره....هیچکی نیومده بمونه  اومده  بگذره بره..

بیا بشین کنارم موجود خیالی و دوست داشتنی من...

زندگیه دیگه

یک خاطره هایی هست پاک نمیشه

نمیشه پاکش کرد اما میشه گرفتش زیر شیر آب  شستش تا رنگش بره...

پوسیده بشه کهنه بشه اما تموم نمیشه و نمیره اما از هیچی بهتره........

من نمیدونم چرا افکارم متمرکز نمیشه همش پراکنده میشه

همه افکارم تو مشت دستم جا نمیشه هی میریزن زمین

تا میرم جمعشون کنم یک مشت دیگه بهم افکار میدن..

از کجا میان این همه فکر؟

همش ونگوگ گونه فکر میکنم این روزها ونگوگی که اونو دیوانه می نامیدن اما دیوانه نبود به یک سطحی رسیده بود که هیچکی نمیتونست درکش کنه و خودکشی کرد و بعد از یک قرن تازه معروف شد اما ونگوگ عاقل بود کسی درکش نکرد

ونگوگ نیستم

امامثل اون توی حجوم افکار و لحظه ها قلم به دست میگرم و میکشم تمام تراوشات ذهنم رو تو اون لحظه..

ولی جدی  نگرفتم این اثر هامو میحوام با استادم مشورت کنم و یک سبک واسه خودم داشته باشم تا برم جلو.....


خستم فکرم پیشه خاطره های مردست که تو هارد اطلاعاتم سوخته...همه آرشیو عکس هام همه کارهای تمام دوران دانشجویی و فیلم های که لحظه های خاص توش ثبت شده و فیلم مادربزرگ که نیست و فیلم آدم هایی که نیستن ولی هستن ولی من تا یاد دونه دونه عکس هام میوفتم اشکم گلوله میشه میاد پایین..

کنار کارون میخوابیدم رو چمن از آسمون و کارون و دوستام عکس میگرفتم.......

کف زمین مینشستم یا دراز میکشیدم واسه عکس گرفتن از زیر درخت از اون زاویه چه لذت داشت..بیش هزارتا نه وای یادم میوفته میزنم زیره گریه اون خاطره ها رو میخوام...

هرشب قبل خواب دونه دونه عکس و فیلم هامو میدیدم میخندیدم گریه میکردم میرقصیدم وای اگه همینجوری به فکر ادامه بدم میمیرم نمیتونم بنویسم داره یادم میاد چیا رو دیگه ندارم

خدایا این دیگه چه حکمتیه؟

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 16:26 توسط عاطفه| |

رقص پروانه ها رو میبینی؟

دارن دور سرم میچرخن

منم که دارم میرم اون بالاها

رقص من و پروانه ها چه دیدنیه

پروانه

من

آسمون


دلم میخواد برقصم

برقصم با پروانه ها

بچرخم

برقصم

پرواز کنم

دوست دارم به سمت بالا پرواز کنم

یک نیروی داره منو جذب میکنه

میرقصم

مستانه

میچرخم

دیونه هسنم میدونم

چقدر مستی و دیوانگی با پروانه قشنگه

دیگه هیچی نمیبینم

اینجا همه چی رنگارنگه

همه چی خوش رنگه

اینجا میشه رو بال پروانه ها یک ماهی کشید

اینجا کجاست؟

مهم نیست جام خوبه

اینجا همه مامانا پیش بچه هاشونن

همه پدرها کنار دختر های بابایی هستن

اینجا هیچکی مریض نیست

اینجا هیچکی دلتنگ نیست

اینجا هیچکی تنها نیست

اینجا هیچکی از عشقش دور نیست

اینجا لحظه های شیرین رو همه با هم تقسیم میکنن

اینجا منم و پروانه  ها و رقص مستانه من.......


اینجا من مال تو

تو مال من



حس نوشت:نمیدونم چرا هرچی مینویسم این دل خالی نمیشه که نمیشه....


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 18:10 توسط عاطفه| |

خدایا من دارم میام یکم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت  اگه میشه منم  یه گوشه جا کن

میدونم گرمه آغوشت اگه میخوای منم یک گوشه جا کن.....


نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 19:57 توسط عاطفه| |

من یک زنم ولی نمیدانم چرا؟؟

 ولی آبی هستم

مثل صورتی های دیگه گردنبند و گوشواره ...دوست ندارم

من یک زنم ولی هنوز دامن چین دار گل گلی کودکی را فقط در خاطر دارم

من یک زنم ولی زنانگی ام را در یک صندوقچه زیر تختم قایم کردم

هرزگاهی در میارم صندوقچه رو بوی عطرش میشه عطر موهام که همیشه میسپارم به باد که نوازشش کنه و عاشقانه بوسه بارونش کنه....

من یک زنم که تار های صوتیم تو بچگیم جا موندن و هنوز مثل بچگی هام بچه گونه حرف میزنم با همون سادگی وشیطنت...

من یک زنم ولی دنیام یه رنگ دیگه ست  یعنی با بقیه زنانه ها فرق داره ولی پر رنگ ترین رنگ توی پالت زندگیم همین رنگ زنانگی من ست

چشم هامو وقتی به رنگ دریا رنگ میکنم خیلی دوستشون دارم مثل این میمونه تو دل سیاهی شب تو آسمون یک قاب به رنگ دریا بسازم واسه آسمون...

چشمام همه زندگیم رو نشون میده ولی باید مواظب باشی رفتی توش غرق نشی خیلی عمیقه چشمم دریچه روحم................


نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 15:49 توسط عاطفه| |

یه قیچی میخوام که همه چیزای که خسته کننده و تکراری شدن رو کات کنم و بریزم دور...جدا شم  از هرچی وابستگی و دلبستگی  و....

به جاش یک سبد آلبالو بچینم بیام بشینم روی زانوت و تو آلبالو دهن من بذاری...و بعدش خودت لب هام رو مزه کنی.... و منم مثل بچه ها تمام صورتم رو آلبالویی میکنم و میخندم بی هوا و مستانه.....

  دو مزه داره ترش و شیرین گاهی هم....

یک سبد آلبالو من و تو....بهشت خوشمزه ما...

 

 

روزمرگی و رکود و کنج خونه نشستن و دوری از واقعیت ها و واقعی ها خستم کرده و دلم زده شده از  ....دلم مسافرت میخواد یک جای اروم فارغ ار همه دردها و مشکل ها....

یک چیزه دیگه:من خودم نیستم اینجا ...احساس امنیتم کم شده نمیتونم راحت تراوشات ذهنم رو بنویسم مدت هاست ننوشتم مستقیم و محکم....اینجا دیگه خونه من نیست فقط مینویسم همین ولی دلم رو نمیارم زیاد اینجا

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 18:38 توسط عاطفه| |

فرشته من

امشب حالت خوب نیست

بقیه فرشته ها دورت حلقه زدن

من تا صبح کنارت میمونم تا زود خوب بشی

نبینم غم بیاد کنج دلت بشینه

نبینم اشک مهمون چشم هات بشه

خودم کنارت میمونم

داره کم کم صبح میاد

داره روز قشنگ میاد

داره تلخی ها با شب میره

داری خوب میشی

بالا سرت نشستم تا خوابت بگیره

فرشته من

قشنگ ترین هدیه خدا

دوستت دارم

به زمین و اسمون هم میگم دوستت دارم

خدایا حال این فرشته من رو زودتر خوب کن

خدایا نذار فرشته من غم بیاد تو دلش

خدایا خودت محافظش باش

خدایا به تو میسپارم فرشته زندگیم رو

خدایا......

خدایا دل کوچیکه فرشته من رو شاد کن

خدایا....

 

 

خدایا این  زنگ تفریح من رو میشه طولانیش کنی؟

یا اصلا شادی به ما نیومده؟

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 5:44 توسط عاطفه| |

حسود های زمین چشم هاتون رو بندید

میگم ببندید دیگه

بستین؟

ببندید

که من وجب به وجب این کره خاکیه آدم زمینی ها رو گشتم

اما

اما

شبیه به تو پیدا نکردم

تو فقط تویی

تو فقط سهم من هستی

شیرینی زندگی من هستی

با کسی تقسیمت نمیکنم

چه احساس قشنگیه  داشتنت

دنیا خوب گوش کن

روزگار خوب گوش کن

این حوض نقاشی من دیگه بی ماهی نیست

توش ماهی کشیدم به رنگ دلم

تلخی نداشتنت رو با

یک بوسه از لبهات شیرین میکنم

به همین سادگی

تو شیرین ترین اتفاق زندگی من هستی

با فکر به تو همه سختی ها آسون میشه

میرم که دستم به آسمون برسه

یک تیکه ابر بچینم واست

آخه دوست داری

شب رو یک تیکه ابر زیر نور ماه باشی

 

پ.ن:این تو  با همه تو های عالم و آدم و زمین فرق داره یک دونه بیشتر نیست مشابه و همزاد نداره و مالک اون منم

 

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 17:53 توسط عاطفه| |

من به دنیا بر گشتم

فکر میکنم برگشتم

شاید هنوز بر نگشتم

حالت یخ زدگی

حالت جنون

جنونی یخ زده با میله های بلند پنجره اتاق...

به سختی خودم رو از اسارت آرامبخش قرص ها کشیدم بیرون

رفتم در رو باز کردم دیدم آسمون میباره

برگشتم واسه مامان اینا بای بای کردم

تو گیجی رفتم از سه تا پله پایین

پام فرو رفت تو  آب سرد

لرزیدم

اما

کم کم

عادت کردم به سرما و رفتم زیر بارون

جیغ زدم دور خودم چرخیدم

مستی من از قرص بود یا از بارون نمیدونم

سرمو بلند کردم زیر اون بارون تند

که به صورتم سیلی میزد

اومدم که آرزو کنم دیدم که نیستی دیگه چی بخوام؟؟؟

همه چیز تیره وتار شد و فقط بارون بود که به صورتم سیلی میزد که بیدارشم و باورکنم نیستی......بارون میخواست مجبورم کنه اما هنوز باور نکردم

بلند گفتم خدایا.............

الان فقط به تو آغوشت و یک فنجون چای گرم نیاز دارم کاش بودی و ...

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 0:42 توسط عاطفه| |

تو که یک تیکه نوری

تو که یک تیکه از بهشتی

تو که یک تیکه ارامشی

تو که یک تیکه لبخندی

تو  که یک تیکه احساسی

تو که یک تیکه ماهی

تو یک تیکه سنگ فیروزه ایی هستی تویه اون تسبیح

تو که ماهی هستی تو اون حوض نقاشی

تو که نوشته های تو اون دفتری

تو که تو اون صندوقچه نگه میداری منو

تو که ماهی و انار من رو دوست داری

تو که چشم کلاغ من رو مهربون میبینی و دیگه نمیترسی

تو که جات با هیچ کس و هیچ چیز پر نمیشه

.

.

.

دوستت دارم

نترس من خوبم

نرفتم

برمیگردم

دوست دارم

حس لطیفی است دوست داشتنت...

مثل رقصیدن تو باد که موهامو میسپارم به باد و خودم رو به تو......

چه موسیقی قشنگی میشنوی دلبندم؟

صدای موج رو میشنوی؟

ماه رو میبینی؟

دیگه چیزی کم نیست

تو

من

دریا

ساحل

عکس ماه تو چشمای تو

بهشت خیالی من و تو

و....

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 17:9 توسط عاطفه| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت