شاهسوسه کوچکترین روزنه نور در تاریکی
ماه گرفتگی هم زیباتر بود انگار! چون روح تو کنارم بود امشب! . . . . . با تو همیشه زندگی زیباست امروز دفتر خاطرات را که ورق میزدم بلند بلند به دست خط بچگی خندیدم و آنقدر خندیدم که گریه گردم! دست خط بهانه بود من دلتنگ اون روزا شدم هم میخندیدم هم گریه میکردم چون با صدای بلند داشتم دست نوشتهای ۱۳ سال پیش را که در دفتر خواهرم نوشته بودم میخواندم یک نفر داره رو در و دیوار درونم رنگ میپاشه رنگ زرد رو زمینه سیاه غم هام خاطره هام میرقصن بین خاطره ها گم شدم بین رفتن تلخ و موندن تلخ تر موندم
یک پام تو کفش رفتن یک پام تو کفشی که باهاش جاهی خوب رفتم مونده دوست دارم پرواز کنم همه این درد ها رو جا بذارم یک گوشه این کره خاکی اما اگه عاشقت نبودم میرفتم........ پ.ن:نیاز به همچین فزصتی برای دست پیدا کردن به استقلال داشتم.خدایا شکرت.باید یه روزی عاطفه واقعی رو نشون بدم نمیشه فکر کنن من لوسم...... ولی با ریه عفونت کرده و مشکل تنفسی حاد راهی بیمارستان شد........ این روزها صدایم بلند است کنترلش را ندارم نگاهم کم رنگ است حوصله اش را ندارم خیره میشوم به نقطه ایی و صدای در گوشم میپیچد خاموش و خوابم روحم را چنگ میزنند میرقصم در باد رقص دیوانگی چه زیباست روحم روحم درد میکند روحم خودش را به دیوار تنم میکوبد روحم بی قرار است روحم از درد به خود میپیچد و من صدایم بلند تر می شود ... بلند تر بلند تر.... من ماندم و گلویی که درد میکند... من ماندم و بغض های که خوردم... دوست دارم تمام حس های تلخ رو بالا بیارم زنگ خطر به صدا در اومده بی تفاوتی تا چه حد؟ اعتقاداتم کم رنگ شده
نه فکر کنم بی رنگ شده پس یعنی من این همه عمر چی کار میکردم؟ این چه اعتقادیه که رنگش رو باخت؟ یک راپید باید بگیرم دستم پر رنگشون کنم یا اینکه همه مسیرو اشتباه اومدم یا اینکه یک راه جدید..... از شوری اشک هایم شوره زاری ساخته ام به وسعت پهنای افق غم انگیز دلم .... سفر بی خطر داداشی یک داداشی رفت یک دادشی تو راه داره میاد شده یک آرزو واسه مادر که همه دور هم جمع بشیم همیشه یکیمون کم بوده و همیشه من جای همه باید اعلام حضورمیکردم و همیشه باید ازشون دفاع میکردم همیشه شاهد انعکاس غم هاشون تو در و دیوار این خونه من بودم چون دخترک کوچولویه خونه من بودم که هیچ وقت بزرگ نشدم و هیچ وقت دیده هم نشدم هر روز که میگذرد یک لایه به لایه هایه پوست درونم اضافه میشود میترسم روزی برسد که پر شوم از این همه لایه های تحمل ترسم از این است که مجسمه ایی بی روح و پر از پوسته شوم نه یک انسان.. پ.ن:فرم چشم هام عوض شده اما دنیا تغییری نکرده مانده ام کی اذان این سرزمین تاریک گفته میشود ؟ که من روزه سکوتم را با جیغی مانده در گلو باز کنم چند سالی است به خودم وعده افطاری دلچسب داده ام افطاری با جیغ و حرف های نگفته و ..... گریه هامو دیشب کردم غرغر هامو به تو زدم بهونه هامو دیشب از تو گرفتم دلتنگیمو نگه داشتم واسه امروز فردا میای پیشم دیگه؟ واسه فردا یک آغوش پر از خالی دارم بیا و این خالی از من رو پر کن بیا.... به یک روزنه احتیاج داشتم تو این تاریکی و سرمای درونم یک روزنه نور از جنس خدا اومد تو زندگیم این روزنه دست های یخ زدم رو گرم کرد صورتم رو نوازش کرد روحم رو تازه کرد من دیشب به آسمون رسیدم من نقش خدا رو رویه ابرا کشیدم خدا دیشب منو بغل کرد تو بغل خدا گریه کردم گریه گریه گریه... سبک شدم اروم شدم غرق بوسه های خدا شدم هم آغوشی با خدا لذت بخش ترین لحظه من هر روز یک انسانم
من هر روز یک رنگ دارم من هر روز یک احساس دارم من هر روز زنده میشوم اما حس های بد را فاکتور میگیرم! و در این خانه ثبت نمیکنم! یا اگر ثبت کنم ثبت موقت است! من آدم هستم.نقاب هم دارم مثل همه آدم ها! این روزها نقاب شادی به صورت میزنم!ا آخه بین خودمان باشد شادی چند روزیست از خانه فرار کرده! من آدمم حق دارم خسته شوم مثل همه آدمها! احساس دارم مثل همه آدم ها!حق دارم احساستی شوم! میرنجم مثل همه آدم ها! حث دارم برنجم! از غم و درد کمرم خم میشود مثل همه!حق دارم! ولی چرا این حق ها برای همه هست جز من؟ چرا؟چون هر وقت غم داشتم خندیدم؟ چون هروقت درد داشتم آخ نگفتم؟ چون هر وقت مشکلی داشتم شکایتی نکردم؟ چون هر اتفاقی افتاد به خاطر آرامش دیگران لب به سکوت میبستم؟ چرا این همه از خودم گذشتم؟برای کی؟برای چی؟ آخرش که چی؟ الان تو این شرایط کی پیشمه؟هیچکی! البته از هیچکی انتظاری ندارم و این ها همه درد و دل های شبانه عاطفه بود قربونت برم خدا جونم که همیشه کنارمی و تا الان حمایتم کردی و تنهام نذاشتی خدایا مرا به حال خود وا مگذار چه بارون تندی! . . . . . . . چه آغوش سردی! چقدر دلم برای خانه ام تنگ شده!
خیلی تشنه هستم! تشنه آرامش! روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم باورم نمیشه این عاطفه کوچولو و حساس اینجوری داره مقاومت میکنه! قربون عاطفه خودم برم الهی کودک درون من هم طفلک اعتراض نمیکنه و خیلی صبوری میکنه دلم یک آغوش گرم میخواد دلم یک دلخوشی طولانی میخواد که هیچ وقت زنگ پایان نداشته باشه و بذارن راحت بی خیال و بی دغدغه رها باشم....... از این دنیای آدم بزرگ ها هیج چیز مادی نمیخوام!فقط تو و آرامش .......... دلم یک لحظه میخواد که چشم هام رو ببندم و هیچی نباشه جز حس های خوب دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد رها بشم از زمین جدا شم به آسمون برسم جسمم هیچی حس نکنه جسمم از روحم جدا شه به قول ناهید جونم خوبه بیهوشی
خوبه جدا شدن از این دنیا خوبه رفتن از این دنیا توفیق اجباریه اینم یک نوع مست شدنه! مست شدن با شراب۴۰۰ ساله!!! چند روزیه دل میکنم از این دنیا دقایقی سبک بال میشم حس میکنم وزنی ندارم مثل یک تیکه ابر میشم دیگه به ابر تو آسمون حسودیم نمیشه! احساس خوبیه!اما اولش میترسیدم اما الان که میدونم باید یک دوره تحمل کنم دارم به یک دید خوب بهش نگاه میکنم بی وزنی سبکی بی حسی آخ اگه میذاشتن که همونجو بمونم خیلی خوب بود! نه مثل اینکه به دهنم مزه داده ها! این پست دو روز طول کشیده تا نوشتم! آدم مست یکمی گیجه! حالا قراره شرابه ۶۰۰ ساله هم بخورم! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
وای خیلی وقته پست نذاستم!
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



