تبليغاتX
من+لبخند=خداوند
من+لبخند=خداوند

شاهسوسه کوچکترین روزنه نور در تاریکی

بهشت سطحی از آگاهیست...

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 21:58 توسط عاطفه| |

ماه گرفتگی هم زیباتر بود انگار!

چون  روح تو کنارم بود امشب!

.

.

.

.

.

با تو همیشه زندگی زیباست

امروز دفتر خاطرات را که ورق میزدم

بلند بلند به دست خط بچگی خندیدم

و آنقدر خندیدم که گریه گردم!

دست خط بهانه بود

من دلتنگ اون روزا شدم

هم میخندیدم

هم گریه میکردم

چون با صدای بلند داشتم دست نوشتهای

۱۳ سال پیش را که در دفتر خواهرم نوشته بودم میخواندم


90/9/19
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 12:57 توسط عاطفه| |



یک نفر داره رو در و دیوار درونم رنگ میپاشه

رنگ زرد

رو زمینه سیاه غم هام

خاطره هام میرقصن

بین خاطره ها گم شدم

بین رفتن تلخ و موندن تلخ تر موندم

یک پام تو کفش رفتن

یک پام تو کفشی که  باهاش جاهی خوب رفتم مونده


نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 23:13 توسط عاطفه| |

دوست دارم

 پرواز کنم

همه این درد ها رو جا بذارم یک گوشه این کره خاکی

اما اگه عاشقت نبودم میرفتم........

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 11:35 توسط عاطفه| |

دیشب جواب آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه ازاد رو دیدم.من از عمد انتخاب اول رو یک شهر دور و سر سبز انتخاب کردم...با اینکه میتونستم یک شهر نزدیک به فاصله یک ساعت از شهرم قبول شم ولی این کارو نکردم . دانشگاه رامسر ـگرافیک قبول شدم....ولی شادی رو تو چشمهای مادر ندیدم....از جنوب به شمال رفتن  اونم من که به خیال اونا نمیتونم رو پا خودم بایستم براشون سخته...و هضم نمیکنن هنوز اما من صبح کنکور که بر میگشتم با یک اطمینان خاطر عجیبی به همه میگفتم از این به بعد شمال بیاید دیدنم ..همه میخندیدن و جدی نگرفتن تا دیشب....خودم مصمم هستم برم اما نه این ترم بلکه ترم مهر ماه..یک ترم از کاردانی مونده.....

 

پ.ن:نیاز به همچین فزصتی برای دست پیدا کردن به استقلال داشتم.خدایا شکرت.باید یه روزی عاطفه واقعی رو نشون بدم نمیشه فکر کنن من لوسم......

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 21:34 توسط عاطفه| |

مادر برگشت

ولی با ریه عفونت کرده و مشکل تنفسی حاد راهی بیمارستان شد........

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 20:23 توسط عاطفه| |

این روزها

صدایم بلند است

کنترلش را ندارم

نگاهم کم رنگ است

حوصله اش را ندارم

خیره میشوم به نقطه ایی

و صدای در گوشم میپیچد

خاموش و خوابم

روحم را چنگ میزنند

میرقصم در باد

رقص دیوانگی چه زیباست

روحم

روحم درد میکند

روحم خودش را به دیوار تنم میکوبد

روحم بی قرار است

روحم از درد به خود میپیچد

و من صدایم بلند تر می شود ...

بلند تر بلند تر....

من ماندم و گلویی که درد میکند...

من ماندم و بغض های که خوردم...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 18:50 توسط عاطفه| |

از این روزها حالم بهم میخوره

دوست دارم تمام حس های تلخ رو بالا بیارم

زنگ خطر به صدا در اومده

بی تفاوتی تا چه حد؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 12:3 توسط عاطفه| |

اعتقاداتم کم رنگ شده

نه فکر کنم بی رنگ شده

پس یعنی من این همه عمر چی کار میکردم؟

این چه اعتقادیه که رنگش رو باخت؟

یک راپید باید بگیرم دستم پر رنگشون کنم

یا اینکه همه مسیرو اشتباه اومدم

یا اینکه یک راه جدید.....

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 19:59 توسط عاطفه| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 20:55 توسط عاطفه| |

از شوری اشک هایم

 شوره زاری  ساخته ام

به  وسعت  پهنای

 افق غم انگیز دلم

 

 

....

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 23:39 توسط عاطفه| |

بچه که بودم......
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 2:33 توسط عاطفه| |

سفر بی خطر داداشی

یک داداشی رفت

یک دادشی تو راه داره میاد

شده یک آرزو واسه مادر که همه دور هم جمع بشیم

همیشه یکیمون کم بوده

و همیشه من جای همه

باید اعلام حضورمیکردم

و همیشه باید ازشون دفاع میکردم

همیشه شاهد انعکاس غم هاشون تو  در و دیوار این خونه من بودم

چون دخترک کوچولویه خونه

من بودم

که هیچ وقت بزرگ نشدم

و هیچ وقت دیده هم نشدم

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 20:13 توسط عاطفه| |

هر روز که میگذرد یک لایه به لایه هایه پوست درونم اضافه میشود

میترسم روزی برسد که پر شوم از این همه لایه های تحمل

ترسم از این است که مجسمه ایی بی روح و پر از پوسته شوم

نه یک انسان..

 

 

پ.ن:فرم چشم هام عوض شده

اما دنیا تغییری نکرده

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 16:1 توسط عاطفه| |

مانده ام کی اذان این سرزمین  تاریک گفته میشود ؟

که من روزه سکوتم را با جیغی مانده در گلو باز کنم

چند سالی است به خودم وعده افطاری دلچسب داده ام

افطاری با جیغ و حرف های نگفته و .....

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 22:47 توسط عاطفه| |

گریه هامو دیشب کردم

غرغر هامو به تو زدم

بهونه هامو دیشب  از تو گرفتم

دلتنگیمو نگه داشتم واسه امروز

فردا میای پیشم دیگه؟

واسه فردا یک آغوش پر از خالی دارم

بیا و این خالی از من رو پر کن

بیا.... 

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 13:4 توسط عاطفه| |

                                                       هستم

                                                      میتونم 

                                                     میمونم

                                                    میسازم

                                                      بودم

                                                      

 

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 23:50 توسط عاطفه| |

عشق پرنده ای آزاد است!!

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 12:3 توسط عاطفه| |

آعاز من تولد نور

لبخند تو بهشت خدا

...

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 2:52 توسط عاطفه| |

به یک روزنه احتیاج داشتم تو این تاریکی و سرمای درونم

یک روزنه  نور  از جنس خدا اومد تو زندگیم

این روزنه دست های یخ زدم رو گرم کرد

صورتم رو نوازش کرد

روحم رو تازه کرد

من دیشب به آسمون رسیدم

من نقش خدا رو رویه ابرا کشیدم

خدا دیشب منو بغل کرد

تو بغل خدا گریه کردم گریه گریه گریه...

سبک شدم اروم شدم

غرق بوسه های خدا شدم

هم آغوشی با خدا

لذت بخش ترین لحظه

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:36 توسط عاطفه| |

من

له

شدم

زیر

بار

سنگینیه

نگفتن ها!

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 15:7 توسط عاطفه| |

جای دوری نبوده ام...
جای دوری نمی روم..
من در خواب ناخوش مردمان شما پنهانم
دور و بر همین کوچه های بی چراغ..
همین خواب های زابه راه....
همین سایه های بلند
بوی سوختن کبریت وبال کبوترمی آید
حتما چراغی روشن و خبرخاصی به راه دور..........!!!..
 
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:18 توسط عاطفه| |

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 20:11 توسط عاطفه| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، “حتی برای چند کلمه”، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی!
وقتی داشتی این طرف و اون طرف می رفتی تا حاضر بشی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که واستی و با من حرف بزنی…
… اما خیلی مشغول بودی!
یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای یک ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یه صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خوای با من صحبت کنی، اما به طرف تلفن رفتی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا آخرین شایعات باخبر بشی.
… تمام روز با صبوری منتظر بودم…
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت رو نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت رو سوی من خم نکردی. به خونه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری!
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون رو روشن کردی. نمی دونم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ تو اون چیزهای زیادی نشون می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت رو جلوی اون می گذرونی، در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هاش لذت می بری…
… باز هم صبورانه انتظارت رو کشیدم
و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی، و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب… فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از اینکه به اعضای خونوادت شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی…
فورا هم به خواب رفتی!
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه کنارتم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از اونچه تو فکرش رو میکنی. حتی دلم می خواد یادت بدم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من اونقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر…
خیلی سخته که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی…
خب، من باز هم منتظرت هستم…
سراسر پر از عشق تو…
به امید اینکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدی…
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 0:0 توسط عاطفه| |

من هر روز یک انسانم

من هر روز یک رنگ دارم

من هر روز یک احساس دارم

من هر روز زنده میشوم

اما حس های  بد را فاکتور میگیرم!

و در این خانه ثبت نمیکنم!

یا اگر ثبت کنم ثبت موقت است!

من آدم هستم.نقاب هم دارم مثل همه آدم ها!

این روزها نقاب شادی به صورت میزنم!ا

آخه بین خودمان باشد شادی چند روزیست از خانه فرار کرده!

من آدمم حق دارم خسته شوم مثل همه آدمها!

احساس دارم مثل همه آدم ها!حق دارم احساستی شوم!

میرنجم مثل همه آدم ها! حث دارم برنجم!

از غم و درد کمرم خم میشود مثل همه!حق دارم!

ولی چرا این حق ها  برای همه هست جز من؟

 

چرا؟چون هر وقت غم داشتم خندیدم؟

چون هروقت درد داشتم آخ نگفتم؟

چون هر وقت مشکلی داشتم شکایتی نکردم؟

چون هر اتفاقی افتاد  به خاطر آرامش دیگران لب به سکوت میبستم؟

چرا این همه از خودم گذشتم؟برای کی؟برای چی؟

آخرش که چی؟

الان تو این شرایط کی پیشمه؟هیچکی!

البته از هیچکی انتظاری ندارم

و این ها همه درد و دل های شبانه عاطفه بود

قربونت برم خدا جونم که همیشه کنارمی و تا الان حمایتم کردی

و تنهام نذاشتی

خدایا مرا به حال خود وا مگذار

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 1:23 توسط عاطفه| |

چه بارون تندی!

 

.

.

.

.

.

.

.

چه آغوش سردی!

نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 20:44 توسط عاطفه| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 13:8 توسط عاطفه| |

چقدر دلم برای خانه ام تنگ شده!
وای خیلی وقته پست نذاستم!

خیلی تشنه هستم!

تشنه آرامش!

 

 

روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم

باورم نمیشه این عاطفه کوچولو و حساس اینجوری داره مقاومت میکنه!

قربون عاطفه خودم برم الهی

کودک درون من هم طفلک اعتراض نمیکنه

و خیلی صبوری میکنه

دلم یک آغوش گرم میخواد

دلم یک دلخوشی طولانی میخواد که هیچ وقت زنگ پایان نداشته باشه و بذارن راحت بی خیال و بی دغدغه رها باشم.......

از این دنیای آدم بزرگ ها هیج چیز مادی نمیخوام!فقط تو و آرامش ..........

دلم یک لحظه میخواد که چشم هام رو ببندم و هیچی نباشه جز حس های خوب

دلم میخواد پرواز کنم

دلم میخواد رها بشم

از زمین جدا شم

به آسمون برسم

جسمم هیچی حس نکنه

جسمم از روحم جدا شه

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 0:42 توسط عاطفه| |

به قول ناهید جونم خوبه بیهوشی

خوبه جدا شدن از این دنیا

خوبه رفتن از این دنیا

توفیق اجباریه

اینم یک نوع مست شدنه!

مست شدن با شراب۴۰۰ ساله!!!

چند روزیه دل میکنم از این دنیا دقایقی سبک بال میشم

حس میکنم وزنی ندارم

مثل یک تیکه ابر میشم

دیگه به ابر تو آسمون حسودیم نمیشه!

احساس خوبیه!اما اولش میترسیدم

اما الان که میدونم باید یک دوره تحمل کنم

دارم به یک دید خوب بهش نگاه میکنم

بی وزنی سبکی بی حسی

آخ اگه میذاشتن که همونجو بمونم خیلی خوب بود!

نه مثل اینکه به دهنم مزه داده ها!

این پست دو روز طول کشیده تا نوشتم!

آدم مست یکمی گیجه!

حالا قراره شرابه ۶۰۰ ساله هم بخورم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 23:19 توسط عاطفه| |

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 20:52 توسط عاطفه| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت