تبليغاتX
شاهسوسه کوچکترین روزنه نور در تاریکی
 
   
  سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ا

اول بگم من زندم

حالا حالاااااااااااااااااااااااها با دنیا کار دارم

علت نبودنم این بود که تو قرنطینه بودم

قدر نعمت ندونستم .......

امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به زودی با یه عالمه خبر میاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

لبخند یادتون نره

من+لبخند=خداوند

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام

دوستای خوبم گله نکنید من بازی لینک ها رو قول دادم تا به اخر انجام بدم تک به تک دوستان هم دعوت میکنم اما یه مدتی نمیتونم دستو دلم به نوشتن نمیره  وگر نه همه شما عزیزان رو یادم هست و همه رو مینویسم.یه چیز دیگه اگه کسی در خواست لینک داده من یادم رفته همین جا ازش عذر میخوام من ادم بی معرفتی نیستم چند وقته یه ذره .......دوستای خوبم دیر سر میزنم جدیدا بازم گله میکنید حق دارید

اما.....میدونم اینقد بزرگوارین که میبخشین جبران میکنم

لبخند تک به تکه شما عزیزان رو دوست دارم

دوستای خوبم الان اینجا میخوام یه شکر رو به جا بیارم،شاید کمتر به این موضوع فکر کردیم..

کدوم ما همیشه به خاطر هدیه خدا لبخند از خدا تشکر کردیم؟اره لبخند خودش یه تشکر واسه خدا  با لبخند از خدا تشکر میکنیم اما!بیام واسه همین  نعمت زیبا از خدا تشکر کنیم *موافقین؟

خدا جون سلام

خوبی خدا؟اره دیگه بازم از این سوالا پرسیدم خوبی دیگه خدا جونم من با این که کم لبخند میزنم این روزا اما یاد این افتادم با دوستای گلم بیایم اینجا ازت تشکر کنیم واسه هدیه قشنگت

خدا ببین همه ما دوستت داریم میدونیم تو هم دوستمون داری پس تشکر ما رو هر چند دیر یادمون افتاد رو میدونم پذیرفتی(اره دوستای گلم اکه درونتون از این شکر گذاری لذت برد یعنی خدای درونتون شاد شده)

بعضی ها اومدن کامنت دادن که خدا خیلی بزرگ سخته اینقد ساده باش حرف بزنی کوچیکش کنی من میگم خدا بزرگه همتا نداره اما جوری  باش حرف بزن که راحتی و ارومی ساده باش خدا  هر جوری

با هاش حرف زدی بهت گوش میده لازم نیست تو هم بش بگی خدا جون میتونی بگی پروردگارا اما بدون ندای خدا جون و ندای پروردگارا هر دوش به خدا میرسه اخه خدا درونه ماست!

 

گوشت رو بیار جلو جلو تر  هیس اروم باش میدونم لبخند از درونه اما اخه به منم لبخند بزنید من لبخند میخوام داری بهم بدی؟منم نیاز به لبخنده تو دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام دوستای خوبم این آدرس نایت اسکین هست که نظر سنجی برترین وبلاگ ماه رو انجام میده   http://night-skin.com/topblog/  دوست من رها مدیر وبلاگ (عشق بارانی) تو این نظر سنجی شرکت کرده  این ماه لطفا بهش رای بدید تا بتونه اول بشه ازتون ممنونم کافیه به این آدرس برید و وبلاگ عشق بارانی رو انتخاب کنید مرسی مرسی مرسی  اینم ادرس وبلاگ رها جونم  هست اگه خواستید برید سر بزنید بعد رای بدید ممنون http://hamishe-raha.blogfa.com/

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام

دوستای گلم به این ادرس یه سر بزنید در مورد لبخند درمانی و لبخند اکسیر جوانی گفته http://www.aftab.ir/articles/health_therapy/mental_health/c13c1182855918_laugh_p1.php

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  خدا جون سلامخوبی خدا؟اینم سوال بود پرسیدم معلومه خوبی خدا بندهات هم رو اذیت میکنن دلت میگیره اخ قربونت برم خدا که اینقد مهربونی خدا میخوام خوشحالت کنم میدونم خودت میبینی اما خدا اینجا یه روزنه فقط نداره یه عالمه مهربون اینجا میان و لبخند میزنن خدا میدونم دوستمون داری خدا ما هم دوستت داریم ممنونم از بابت همه چیز حتی اون چیزای که اشک رو رو گونه هام سرازیر میکنه خدا ما رو ببخش با این که بعضی جا ها فراموشت میکنم ولی دستمو گرفتی خدا تو تنها دوستی هستی که منو به خاطر وجودم که یک تیکه از خودته دوست داری.هیچکی مثل خدا ما رو دوست نداره هیچی از ما نمیخواد فقط میخواد روحمون رو پاک نگه داریم !!این چیزی نیست در برابر یه دنیا خلقت خدا چیزیه؟؟نه 

فقط روحت رو پاک نگه داری این یعنی یه عالمه ................

 

 

کم پیش میاد اینجوری اپ کنم الان یه عالمه حرف دارم نمیدونم چطور دسته بندی کنم بگم

اما میگم دیگه ولب قبلش معذرت میخوام اگه پستم طولانی و خارج از حوصله شما دوستای مهربونم بودسعی میکنم جوری بنویسم خسته نشین (وسط متن برا رفع خستگی پیام بازرگانی میدم)

من تازگی یه دوستای جدید پیدا  کردم از من خواستن یه بیوگرافی در مورد وبم خودم هدفم از همه مهم تر این  سه کلمه من+لبخند=خدوند   بدم  این سه کلمه اسم یک کتاب کوچیک هست من این کتاب رو ندارم خوندم و تمام نوشته هاش رو روو کاغذ نوشتم کنار هر جمله یک ماهی کشیدم با یک انار۰ماهی جریان داره دوستای که پست ها ی قبلی رو خوندن میدونن۰اون کتاب امانت بود ولی مثلش یکی پیدا کردم اما هدیه دادم به یه معلم من اون کتاب رو تقریبا حفظ شدم .اون کتاب زندگی منو متحول کرد خدا جونم ممنونم که اون کتاب رو سر رام گذاتی بعد از اون خدا دو تا هدیه دو تا فرشته رو سر راهم گذاشت خدایا خدایا ممنونم راز لبخند رو برام روشن کردی

اون کتاب جملاتش کوتاه بیشترش رو تا حالا گذاشتم تو وبم ...خوشم نمیاد چیزی رو از جای کپی کنم بزارم تو وبم. اما تو اون کتاب زندگی موج میزد . ..من یه سری نظر از دوستان جمع کردم در مورد من+لبخند=خداوند

یکی گفت که :این جمله به من میگه که خداوند در تمام احساس و حالت های خوب و قشنگ دنیا وجود داره...به نظر من لبخند هم یکی از روشهای شکر نعمتهای خداست...

یکی دیگه گفت:من از وقتی به وبلاگت میام میزنم اون موقع احساس میکنم به خدا نزدیکتر شدم آن موقع است که برای یک لحظه انگار همان جور که خودت گفتی احساس میکنم:غم هام رو گذاشتم پشت در وبلاگ اومدم تو
وقتی آدم به غم هاش فکرنکنه برای یه لحظه به خدا فکر میکنه ودوست داره یه جوری به معبودش نزدیک میشه
یکی گفت:هر آدمی لبخندی از خداست.......
یکی گفت:با جمله « من+لبخند=خداوند » این مفهوم برام تداعی میشه که آدما با لبخند و شادی به خدا میرسن.
یکی گفت:تو+لبخند=خداوند!!!
آری هر چهره ی گشاده ای انسان را به یاد خدا می اندازد

یکی گفت:لبخند یعنی ارامش ، لبخند یعنی اعتماد بنفس ، لبخند یعنی انرژی مثبت و دوستی ، یعنی شاخه گلی برای تو و خدایت....

مادر خانمی گلم هم گفت:من فقط به لبخندی بسنده می کنم

دوستای نازنینم همهه این گفته ها واسم درس بود خیلی قشنگ تونستم تصویر خدا  تو ذهن این اشخاص که نظر دادن ببینم

من+لبخند=خداوند من میتونه تو میتونه اون میتونه هرکسی باشه من اینجا یعنی این که هر کسی این رو ملکه ذهن منه درون خودش کنه .این داستات خیلی سادست یک لبخند بزن یک ارامش رو هم برا خودت هم واسه دیگری بوجود بیار.

خدا درونه من درونه تو درونه همه ماست وقتی لبخند میزنی این تو نیستی این خدای درون توست.خدا زیباست زیبایی رو دوست داره *خدا عاشق مهربونی عاشق لبه خندون ماست ما یه تیکه از وجوده خدا رو  که تو وجودمون  داریم با لبخند به دیگری نشون میدیم خدا خیلی لذت میبره که زیبای درونمون رو با یه لبخند هدیه به دیگری میکنیم و دلش رو شاد میکنیمشاید یکی تو دلش بگه این عاطفه چه دل خوشی داره حوشی زده زیر دلش هی لبخند لبخند میکنه میگه لبخند بزنید خودش هیچ غمی نداره نه منم ادمم مثل همه منم اخمو غر غرو بد اخلاق هستم  ولی یک راز رو کشف کردم راز لبخند راز ارامش پس اگه ایمان داشته باشیم به هر چیزی اون چیز به راحتی حل میشه.دوستای خوبم اینا حرف نیست تجربه منه امتحانش مجانی یک لبخند بزنیدتجربه کنید به شرط این که  با دقت  ببینید  اطرافتون چی میگذره.

تا حالا به این توجه کردی مثلا داری از یک جا رد میشی حالا خیابون یا سر کار یا تو خونه فزق نداره یک نفر رو میبینی بهش یک لبخند میزنی اونم بهت یک لبخند میزنه اینقد حس قشنگی به ادم دست میده که تعریف نمیشه کرد اگه یک بار دیگه بهش لبخند بزنی میبینی لبخندش پر رنگ تر و عمیق تر شده اخه میدونی چرا حس ارامش پیدا میکنیم؟الان میگم چون وجوده خدا درونه ما مشترکه همه مه خدا رو درون خودمون داریم خیلی اینو گفتم بازم میگم راه دوری نیست خدا ،دنبال خدا خارج از درونتون نگردین همینجاست دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی چراحالا نه؟؟

یه مثال دیگه:مثلا وقتی میریم واسه انجام کاری جایی مثل ارایشگاه که موهامون رو کوتاه کنیم میشینیم روبه رو اینه اون ارایشکر معمولا ساکت به کارش مشغول میشه خوب طبیعی هست از صبح سرپا بوده خسته میشه تو اینه یک لبخند بهش میزنیم اونم اولش شاید نگاه نکنه یا لبخند نزنه یا کم رنگ این کارو بکنه ولی اگه یه بار دیگه ،چندین بار این لبخند به لبت باشه میبینی اونم داره لبخندش به دلت میشینه و میبینیم که بدون این که یک کلام با هم حرف زده باشیم یه ارامش رو برا هم بوجود اوردیم

 هم اون خستگیش کم تر شده هم این که هردو خدای درونتون رو به هم نشون دادین و در همون لبخند از خدا بابته همه چیز تشکر کردین.

پس من به اضافه لبخند مساوی میشم با خدا *خدا هم که قربونش برم کلمه خدا بی نهایت معنی داره

با یک لبخنده ساده و کوچیک هم از خدا تشکر میکنیم هم وجوده خدا رو زیبایش رو نشون میدیم هم این که ممکنه یکی یادش رفته خدا درونش هست و خدا اصلا وجود داره به اون یاد اوری میکنیم همه این کارا بوی خدا رو میده

پس چرا لبخند رو با این همه لطف   دریغ کنیم؟؟؟!!!!!

من تو وبم سعی دارم ارزش لبخند مفهوم لبخند رو نشون بدم چیزی هم که تکرار شه ملکه ذهن میشه  پس با هم راز  لبخند رو تکرار میکنیم من اینجا سعی دارم جوی بوجود بیارم ارامش داشته باشه و همه رو هم به این ارامش دعوت میکنم امید دارم بتونم راز لبخند و راز زندگی بهتر رو با هم  اینجا یاد بگیریم البته به کمک نظر های شما دوستان مهربون

پا نوشت:تاداشتم مینوشتم  اخراش بودم که همه نوشته ها پاک شد منم از ذهنم بدون این که از قبل جای بنویسم داشتم مینوشتم خلاصه اولش عصبی شدم خیلی اخه دستم تو فارسی تایپ کردن کند پیش میره ولی بعد گفتم عاطفه تو داری از لبخند و ارامش میگی نباید الکی ناراحت شی از دوباره شروع کردماین پست با اعمال شاقه نوشته شد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام بچه ها من از طرف دوست خوبم  ستاره (سال های بلند من بی تو)به یه بازی دعوت شدم به این شکل که هر فکری درباره لینکامون می کنیم که به نظرمون چه جورین بنویسیم اما من چون دوستام زیادن تو چند مرحله می نویسم و اضافه می کنم به همین پست.این بازی رئ هر کی اینجا اسمش رو میذارم خودش تو وبش ادامه میده

 

 

 دلبر ۱۴ ساله(بیتا سالک)مادر خانم مادر من یک فرشته که خدا اون رو سر راه عاطفه گذاشت هدیه خدا اگه تا حالا به هدیه های خدا فکر نکردید همین الان فکر کنید من که یه هدیه شدم یک هدیه گرفتم

مامان خانم من جنسش از نور و لبخند و شادی هیچی نمیتونم بگم یک فرشته وصف نداره مادر من روح بزرگی داره مهربون دوست داشتنی دوست قدیمی و اشنا از همون روز اول برا من یک اشنا بوددوستش دارم(مادری این شکلک های این خانواده سه نفری ماست)http://www.delbar14.blogfa.com/

 

یادگاری ها(پارمیدا):یه دختر باحال فکر کنم کنجکاوسرش به کار خود ش گرمه تنوع رو دوست داره از رو قالبش که هر دفه عوض میشه میشه تشخیص داد.دوستای خوبی  هستیم.وبش جالب هست  http://lally.blogfa.com/

پت و مت :وایییی میری تو وبش از خنده پهن میشی شکلک های قشنگی داره  هیج جا ندیدم خیلی پت رو دوست دارم خیلی خیلی با محبت هستش تو دلش شاید ناراحتی باشه اما وب شادی داره اهنگش منو یاد بچگیام میندازه  قراره نقاشی پت و مت رو بکشم براش بفرستمhttp://pato0mat.blogfa.com/

عشق بارانی(همیشه رها):یک بشر کپی برابر اصل خودم هستش عین خودم شیطونی میکنه خیلی با نمک و خواستنی دوستش دارم دوستای خوبی هستیمبزن به تخته یه عالمه دوست خوب دارم اینجااینقد شادو شنگوله که نمیتونم وصف کنم هر سری منو اون از خنده دل درد میگیریمخیلی مهربونه و دل ساده ای داره .....وبشم خیلی عکسای با نمکی دارهخلاصه گلهخیلییییییییییییییییییییییییی دوستش دارمwww.hamishe-raha.blogfa.com

 نا گفته های خلوت(گلناز):خوشا به حال ماهی ها که هرگز اشکهای همدیگر را نمی بینند...یه دختر اروم سرش به کار خودش گرمه وبشو دوست دارم کوتاه اما  پر محتوا مینویسه سلیقشم حرف نداره از ترکیب دو رنگ تو نوشته هاش لذت میبرم رنک اون یک کلمه خودش رو تو صفحه به قول معروف میکنه..خلاصه دختر مهربون و  ارومی  هستش من یک نکته رو اینجا باز میگم تک به تک لینک های من از گل های خوب خدا هستن خدا رو شکر میکنم این همه مهربون رو واسه من فرستادهhttp://www.nagoftehayekhalvat.blogfa.com/

 

 

چند باری خداحافظی کرده بره امااا من نمیذارم حالا حالا ها باش کار دارمخیلی قشنگ نظر میده منو با یه سری
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش: داداشی  خیلی مهربونه.اهنگ وبش رو خیلیییییییی دوست دارم مطلب هاش رو همینطور یه سری
تغییر و تحول ایجاد کرده خیلی  لذت بردم.داداشیم  نوشته های دکتر شریعتی اشنا کرد

 http://hosseinparsa.blogfa.com/

ستاره سالهای بلند من بی تو(ستاره قاصدک مادر):http://sanfuni.blogfa.com/

ستاره خانم یه فرشته یه مهربون یک دوست با وفا با احساسی رقیق شاعر شعرهای زیبا......همه تولد های دوستاش رو تو وبش جشن میگیره به فکر همه هست با همه همدردی میکنه...ماه

 هر چه مبخواهد دل تنگت بگو(فایزه):http://www.fezze.blogfa.com/

یه دوست خوب یه مدتی هست باش اشنا شدم خیلی دختره گلی هستش بزرگتر از سنش داره زندگی میکنه مهربون،شیرین،با احساس سفید،و خوش خنده من لبخندش رو هر وقت میبینم لذت میبرم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

دعایی که بیش ازهمه مورد پذیرش خداوند است،دعایی است که از دل شاکر بر خیزد.

من+لبخند=خداوند

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

خداوند  به ما دو دست داده است، یکی برای گرفتن و دیگری برای دادن.

ما مخزن هایی نیستیم که برای ذخیره چیزها ساخته باشند،ما کانال هایی هستیم برای تقسیم چیز ها

من+لبخند=خداوند

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  دوستای خوبم امروز میخولم تولد یک ساله شدن دوستم مهشاد رو بهش تبریک بگم این پست مخصوص مهشاد خانم گل هست

تعجب نکنید مهشاد هم سن و سال خودم ولی فردا یک ساله میشه!!!

پارسال یه روزی مثل فردا مهشاد من پیوند مغز و استخوان انجام داد این پیوند رو از برادرش گرفت

خدا رو شکر این پیوند به خوبی انجام شد و بدنش این پیوند رو قبول کرد خیلییییییییی خدا رو شکر میکنم خیلییییییییییییی دوسش دارم مهشاد رو فردا یک ساله میشه مهشاد خانم ما

مهشادی تولدت رو تبریک میگم عزیزم

اون هیف که فردا اینجا نیست با هم بریم بیرون واسه چکاب رفته .....دوست دارم مهشاد

پارسال همچین روزی من از ۱۲ شب تا ۱ ظهر فردا تو فرودگاه سر پا بودم واسه یه بلیط که خودم رو برسونم تهران پیش مهشاد اما دیر  رسیدم و پیوند صبح بود ولی خیلی دعا ش کردم خدا خیلی مهشاد رو دوستداره چون یه عالمه ادمای خوب خدا واسش دعا کردن

خوب اینجا به خدا جونم سلام میکنم

سلام خدا جون شکرت که مهشاد حالش خوبه و یک سال به خوبی گذشت و دل ما رو شاد کردی

خدا جون دوست دارم

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام سلام سلام سلام سلام سلام

حال خوبتون چطوره؟میدونم خوبین

سلام به دوستای خوبم من بعد از ۲۶ روز برگشتم نمیخواستم بیام حالا حالا ها ...ولی اومدم دیگه

دلم واسه تک تکه لبخند هاتون تنگ شده بود.

قبل هر چیز اول از شما دوستای نازنینم تشکر میکنم که وقتی نبودم برام کامنت گذاشتین بهم سر زدین

از همه مهم تر لبخند به یادگار گذاشتین

تو این مدت که نبودم دوستای جدیدی اومدن به شاهسوسه سر زدن  و باهاشون اشنا شدم خیلی خوش حالم که دوستای خوبی مثل شما ها دارم. منو ببخشین تو این مدت میزبان لبخند هاتون نبودم.خیلی خوش حالم از بابت یک کامنت  که نوشته :با سلام و درود
شاید یک لحظه...شاید یک ماه ... کجا ...تازه معنی من+ لبخند را فهمیده بودم....

یه سوال تو ذهنم پیش اومد شما دوستای خوبم نظرتون در مورد من+لبخند=خداوند 

این سه کلمه چی هست؟میشه برام کامنت بزارین و نظرتون رو بگین هر چی که هست منظورم اینه که وقتی این سه کلمه کنار هم قرار میگیرن تو ذهن شما چی میاد؟

ممنونم که برام کامنت میزارین و نظرتون رو میگین

ببخشید پستم طولانی شد

لبخند یادتون نره

راستی یه عالمه خبر دارم  و حرف واستون میگم

خبر های جدیدم رو وقتی میدم که نظرتون رو در مورد این جمله بگین لطفا من+ابخند=خداوند  

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام دوستای خوبم...

من برای یه مدت نا معلومی وبلاگم رو رها میکنم..

شاید یک لخظه شاید یک روز شاید یک هفته شاید یک ماه...........

تعطیل......

برام دعا کنید..

بهترین لحظه ها رو واستون ارزو دارم..

شیطون نشید ها منم نیستم لبخند یادتون نره هااااااا

اگه لبخند نزنید متوجه میشم هااااااا گول نمیخورم

بابا مگه یه لبخند چقد وقت تو رو میگره...بخند

خلاصه یه مدتی از دست گیر دادن های من راحت میشین اخه هر جا میرم

 میگم لبخند یادتون نره..بخندید وبعضی از دوستان صداشون در اومده بود

اما نمیدونید من چه بلای هستم دوربین مخفی کار گذاشتم

که مبادا یکی یادش بره بخنده

 وقتی بر گشتم میرم سراغش اینقد بهش میگم بخند تا دلش درد بگیره

حالا ببینم کی میتونه نخنده

لبخنده تک تک شما رو دوست دارم

اصلان واسه این که خیالم راحت شه یه جایزه خوب میدم به کسی که لبخند یادش نمیره

من+لبخند=خداوند

           دعام کنید

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

معمولا خداوند فرشته هایش را پایین میفرستد تا با ما قدم بر دارند .ما انها را به صورت دوستان مان 

می شناسیم

من+لبخند=خداوند

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  شکیبای با دیگران،عشق است،شکیبای با خود،امید است،شکیبای با خدا ایمان است.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

با به یاد اوردن خداوند،درونت به تدریج روشن میشود

 و به مراتبی از عدم دلبستگی به دنیا خواهی رسید

خدا شرق است وغرب است

به هر طرف رو کنی  رو در روی خدا خواهی بود

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  خداوند هرگز به ما رویایی نمیدهد که توان تحقق بخشیدن به ان را نداشته باشیم..  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  دوستای خوبم سلام.منو ببخشید اگه با این داستان غمگین ناراحت شدین .من دوست ندارم کسی که میاد اینجا ناراحت شه اینجا رو واسه لبخند های  قشنگ شما دوستان ساختم...غم رو بذاریم پشت در وبلاگ اومدیم تو لبخند بزنیم...اگه همه اونایی که وبلاگ دارن از لبخند و شادی بگن  غم رو نیارن تو وبلاگشون همه شاد میشدن....اخه از وقتی فهمیدم وبلاگ یعنی چی از ده تا وبلاگ  پنج تاش واسه شکست عشقی،غم،مرگ،مشکلات شخصی .....بوده..من نظرم این که اگه ادم مشکلاش زیادن غم داره غصه داره خوب حد اقل یه جا داشته باشه که  دیگه اونجا غم نباشه که اگه اومد اونجا انرژی بگیره رفت بیرون بتونه با مشکلاش مبارزه کنه....من نمیگم من بی دردم و شاد منم  یه عالمه مشکل دارم همه دارن اما این وبلاگ رو تو تاریک ترین نقطه از زندگیم درست کردم که واسه چند لحظه بی خیال همه چی شم و همینطور هم هست....پس لبخند یادتون نره

پس این میتونه یه شعار باشه :غم رو بزاریم پشت در وبلاگ بیایم تو

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.

آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده



و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سکوت   غم .. سکوت اشک... سکوت  ظلم... سکوت تنها بودن..... سکوت تاریک....

سکوت جیغ در گلو....سکوت بچه بازی   سکوت من=  بخشیدمش!!! نه به این راحتی که میبنی اما بخشیدم ................!!!

 

 

                       

 رفت..    مرگ....     تنها  بودم  ..           نیست   ..        هستم ..     متولد شدم...     سبک ..  

می مانم... میروم اما این بار نه با مرگی که او برایم ساخته بود...........

  پرواز میکنم ..  روزنه..  من...  لبخند... تولد دوباره... 

   نور ..   فرشته...خدا..............                           

                                                من تنها نیستم

                                                     هستم  

                                                      میتونم 

                                                     میمونم

                                                    میسازم

                                                      بودم

                                                      

 

                                                     

                                                                                       

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  اغاز     من       تولد         نور          لبخند      تو      بهشت         خدا     ...................

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

بهشت سطحی از اگاهیست.

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  یاد گرفتم از خدا

تشکر کنم که دعا هایم را با  (نه) یا (حالا نه) پاسخ می دهد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  بگزار خداوند دیگران را به وسیله تو دوست بدارد و تو را به وسیله دیگران.  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  شب بود تشنه بودم  عطش خواب رو از چشمام دزدیده بود..پا شدم برم اب بخورم چشمم به کاکتوسم افتاد کناره پنجره تنها تو اشپزخونه..دیدم طفلی خیلی تشنه شده  بود  اما هیچی نمیگفت تو این مدتی که  من ازش غافل بودم..یه بطری کوچیک رو پر اب کردم ریختم اروم ارم تو خاک گلدونش چون که خیلی گلدونش کوچیک تمام ابی که تو بطری بود خالی کردم فکر میکردم بریزه از گلدون بیرون اما  دیدم  کاکتوسم تند تند  قطره های اب رو تو بغلش جا میده خیلی تشنه بود مثل خودم که وقتی تشنمه یه عالمه اب میخورم تند تند میخورد...اونجا بود یاده اسم وبلاگم افتادم توی تاریکی اشپزخونه من واسه گلدونم یه روزنه نور از جنس اب  بودم تو تاریکی ...پس همه جا میتونیم یه روزنه باشیم .....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  کسی که مهربان نیست،خدا را نمی شناسد،زیرا خدا مهر است.

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  هر اتفاقی که می افتد،چه کوچک چه بزرگ وسیله ای است،برای این که خدا با ما حرف بزند

 هنر  زندگی دریافت این پیام هاست.......

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی ،چرا حالا نه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام دوستای خوبم این آدرس نایت اسکین هست که نظر سنجی برترین وبلاگ ماه رو انجام میده   http://night-skin.com/topblog/  دوست من ستاره مدیر وبلاگ (سالهای بلند من بی تو) تو این نظر سنجی شرکت کرده تو ماه قبل ستاره جونم دوم شده این ماه لطفا بهش رای بدید تا بتونه اول بشه ازتون ممنونم کافیه به این آدرس برید و وبلاگ سالهای بلند من بی تو رو انتخاب کنید مرسی مرسی مرسی  اینم ادرس وبلاگ ستاره هست اگه خواستید برید سر بزنید بعد رای بدید ممنون :

http://sanfuni.blogfa.com/

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

هر چه  روح به خداوند نزدیک تر باشد،اشفتگی اش کم تر است.

زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره    

کم ترین تکان را دارد.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  هنگامی که مصمم و مشتاقیم،خدا به ما می پیوندد.  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

همه ازمون های خداوند،هدفمند است،روزی نور را خواهی دید.او فقط میخواهد به او اعتماد کنی با ایمانت راه برو نه با چشمت....

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  تو خانواده خود خود را انتخاب نمیکنی.انها هدیه خداوند هستند به تو وتو هدیه خداوندی برای انها...  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

اگر خداوند همه چیزهایی را که می خواهی به تو می داد،انها را کجا جا می دادی؟!؟

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

تنها هدف از این زندگی انسانی،شناخت  خداست.

خدایا،به من متانت عطا فرما تا ان چه را نمی توانم تغییر دهم،بپذیرم*

شهامت عطا فرما تا ان چه را می توانم،تغییردهم*

و عقل عطا کن تا تفاوت میان ان دو را تشخیص دهم*

من+لبخند=خداوند

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

سلام. .من امروز چند تا از کارای تصویرسازی خودم رو گذاشتم که تو هنرستان انجام دادم...شخصیت ها رو خودم ساختم ..وای من عاشق تصویر سازی ماهی هستم..هر وقت مداد بیاد دستم اول یه ماهی میکشم،رو درو دیوار،صفحات کتابم..نماد واسه خودم تو کارام گذاشتم ..تا یادم نرفته بگم تو جشواره شرکت کردم دارم کار اماده میکنم..دوستای خوبی که ندیدمتون ولی حس میکنم وجودتون رو ،و می دونم از جنس نور و لبخند هستین  واسه من دعا کنید کارم مقام بیاره.. زیر  این مطلب من کی هستم؟.من عاطفه دخترکی با موهای فرفری شیطون....عکس از بچگی خودم گذاشتم

 منتظر  کارای بعدی باشید..خوشحال میشم نظر بدین

تقدیم به چشم های نازنین تو دوست عزیز

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  سلام .من عاطفه دخترکی با موهای فرفری شیطون ،حساس، شهریوری ،جنوبی هستم    .   هجده تا  بهار  رو به زمستون تو زندگیم تقدیم کردم.  تمامه کارا م رو با  اهنگ انجام میدم حتی در حال خواب. ومن کاری کردم  سال دوم هنرستان بچه های کلاس بدونه موسیقی دست به  مداد نبرنقانون شکنی  رشته تحصیل گرافیک .و عاشق تصویر سازی،، عکاسی سیاه و سفید و اونم به شرطی که خودم با دستای خودم نگاتیو رو ظاهر کنم و چاپ کنم نمیدونید چه لذتی داره وقتی می بینی رو یه کاغذ سفید توی تاریکی چطوری دنیا  از خودش رد پا میزاره و تصاویر کم کم  شکل میگیرن..من که اولین بار تو هنرستان که  ظهور و چاپ عکس رو دیدم تو پوست خودم از شادی نمیگنجیدم و یه دفعه سکوت رو توی تاریکی شکستم با هیجان گفتم  خلقت خدا چه میکنه همه زدن زیر خنده....از  اون لحظه عاشق شدم  من اونقد عاشق  شدم که به عشق کلاس عکاسی دو سه روزی از کلاسای مدرسه غیبت میکردم همش به خاطر بوی مواد ظهور و سردرد.... توی عکاسی انالوگ اول شدم البته تعریف از خود نباشه ها  اما باید  انسان اعتماد به نفسش بالا باشه همه حتی تو دوست عزیز که الان داری نوشته منو میخونی سرتو بالا بگیر.اگر خداوند از دادن گردن به ما قصد خاصی داشت،قطعا ان بود که سرمان را بالا بگریم!!!

امیدوارم که بتونم یه روزنه نور کوچیک باشم توی این دنیای تاریک.البته کاره سختی نیست! تو هم با یه لبخند کوچیک میتونی  مساوی بشی با خدا !!!،هیچ میدونستی با یه لبخند کوچیک و به ظاهر ساده میتونی زیبایی خدا رو به دیگری نشون بدی (من دوست داشتنی شدم چون خداوند کمی از عشق

خود را در من ریخت)پس همه ما یه کمی از عشق خدا رو  تو درون داریم..خدا در قلب توست و تو در بیابانها به دنبالش میگردی!!          خلاصه این بود عاطفه شیطون و لوس مامانیراستی همین جا بگم من خیلی دوست دارم که چیزایی که تو ذهنم بازی میکنن رو تو وب بنویسم اما فارسی تایپ کردن واسم یکم سخته البته اونم از پسش بر میام(یک ساعتی میشه دارم مینویسم به سختی اگه قلط هم داشتم از نمرم کم کنید)

 

راستی به

کوچکترین روزنه نور در تاریکی   نمره چند میدین؟؟منتظر نمره هاتون هستم             

این عکس عاطفه در کودکی

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  *خداوند همیشه به عیادت مان می اید ،اما اکثرا ما خانه نیستیم *

*مردم هر روز خدا رو میبیند ، فقط او را تشخیص نمی دهند*

*گلی که محبوب خدا باشد،بدونه باران هم رشد می کند*

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

**** رها کن و به خدا بسپار****

  می گویند خدا همه جا هست و با این حال

 همیشه  فکر میکنیم از ما دور است.

 

 خدا درون ماست. اما ما او را در جای بیرون خود قرار میدهیم

تا پرستش اش کنیم 

       

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

.زندگی هدیه خداست به تو .طرز زندکی کردن تو، هدیه توست به خدا .

بعضی از بزرگترین  هدایای خداوند،دعاهای  بی جواب است 

 خداوند دایره است که مرکزش همه جا هست،و محیطش هیچ کجا نیست 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

آین نوشته یا بهتره بگم دلنوشته ی گل نازه. تموم خاطرات روزا و لحظه هایی که با هم داشتیم.این نوشته رو اینجا نذاشتم که باعث جلب مخاطب یا افزایش کامنت بشه.کامنتهایی که نخونده میگن قشنگ نوشتی.به به.ــ ـ هدفم از  گذاشتن این پست این بوده که به قول گل ناز: ببینید که توی درداورترین -تلخ ترین و غم انگیزترین لحظه های زندگی میشه بدون داشتن بهونه یا دلیل خندید. خندید به غم و غصه های زندگی انقدر که دنیا مجبور بشه به ساز ما برقصه.نگید خوشی زده زیر دلش.نه .زندگی ما خوشی نداشته اما ما خودمون براش لحظه های شاد و شیرین ساختیم. پس خواهش میکنم اگر خواستید احساستون (نه نظرتون) رو در مورد این دلنوشته بیان کنید همه ی مطلب رو بخونید نه نصفش یا اولشو.  

آه..عاطفه ام..این روزها زندگیم پر شده از تو..حتی وقتی خسته می شم و دل یاد خلوتهای دونفره و بی خیالی ها رو می کنه،عاطفه.این روزها، حال خاصی رو تجربه می کنم، گاهی غرق شادی هستم و خیلی زود باز آسمون دلم می گیره

این روز ها دلم برات تنگ می شه و من نمیدونم باید با این دلتنگی مبارزه کنم یا بذارم به حال خودش باشه...

این روز ها خدا اشک هامو هم از من گرفته ...دیگه به راحتی نمیتونم دردهام رو با اشک تسکین بدم!

تنها بغضی دارم که نمیدونم از کجا اومده و چه زمان قراره خودشو رها کنه و آرومم کنه

 

. به خنده های تو فکر میکنم و به وجودت احتیاج دارم بیشتر از اونکه بدونی...یادش بخیر...

یاد من بخیر..یاد دختر تنها و گوشه گیر و ساکتی که فقط غصه می خورد و همدمش آسمون بود...یاد من بخیر..که همیشه با کوچیکترین حرفی اشک میریختم...

یاد اونروزا بخیر که تو رو پیدا کردم...قلبمو حس کردی و اشکامو از روی گونه هام دزدیدی.. تویی که با وجودت..با لمس دستات...با نگاهت..به من وجود دادی..

یادش بخیر...دست همو میگرفتیمو وسط کلاس با شور و شادی می رقصیدیم..انگار نه انگار دلمون از یه چیزی..یه جایی..یه کسی...گرفته.

انگار نه انگار غصه ای هم توی دنیا ..یا نه..همین نزدیکی ها..توی لحظه هامون وجود داره...غصه ای که از این زندگی سهم ماست..

می چرخیدیم و دنیا هم مجبور بود به ساز ما بچرخه...می خندیدیم و از فرط خنده اشک می ریختیم نه از زور غصه...

آخ عاطفه...چقدر دلم برای صداقت تنگ شده..برای صداقت کلامت...برای صداقت چشمهات..دستهات..برای صداقت دوستی ما دو تا..

عاطفه اونروزا کجاست...؟ من همون روزا رو میخوام..همون روزایی که یه عالمه غصه روی دلت بود اما بازم باهام بودی و می خندیدی..

همونروزایی که می رقصیدیمو ، داد میزیمو..همه بچه ها مثل دیونه ها نگاهمون میکردن...

همون روزایی که من توی باغچه مدرسه روی پای تو خوابم برد ..و نفهمیدم زمان چطور گذشت...

آخ..عاطفه .دلم برای همه لحظه های از دست رفتمون تنگ شده.

عاطفه دلت با منه یا نه...میدونم هست...اما دلم می خواد حرفهام رو حس کنی !از همون فاصله که تونستی برداری و وارد حریم دلم بشی ...می فهمی !برای تودشوار نیست که بفهمی چی میگم.

آجی من نمیدونم چرا میگن : گدشته ها گذشته...نه..گذشته ها نگذشته..عاطفه همون عاطفست...گلناز همون گلنازه...خاطره هامون توی قلبمونه..جاییی که دست هیشکی بهش نمیرسه..

یادته ..چقدر شاد و شنگول بودیم..تموم شادی ما خلاصه میشد توی یه دونه چیپس..یه دونه پفک..یکی من ..یکی تو...بعد کلی می خندیدم . میزیدیم توی پوز دنیا و غمو غصه هاش...

یاد پرینت تلفن بخیر..خدا پدر و مادر گراهام بل رو بیامرزه که تلفن رو کشف کرد تا هزاران سال بعد از اون ، به واسطه همین تلفن ، من و تو به هم برسیم و این شد ابتدای آشنایی من با تو

وقتی که هر دومون از یه موضوعی ناراحت بودیم و خبر نداشتیم درد هر دومون یکیه..

اون ماجرای تلفن هم گذشت... تازه داشتم با سر دردهای مکرر تو آشنا میشدم..دردی که وجود منو می لرزوند

تو درد میکشیدی و اونروز انگار دنیا رو روی سرم آوار میکردن

تو گریه میکردی و تموم ما تم ها و غصه های دنیا مال من بود

تو به خودت از درد می پیچیدی و اون لحظه من از ترس اینکه مبادا بلایی سرت بیاد قلبم می لرزید..

من با عشق تصویر سازی های تو رو انجام میدادم..عشق عاطفه ای که همیشه همیشه کنارم بود و حسش نکردم

اونروز که داشتم دایناسورتو به جای رنگ سبز ،رنگ ابی میکردم یه چیزی به خاطرم رسید که توی دفتر خاطراتم نوشتم:

نوشتم: دایناسور ما با بقیه دایناسورا فرق میکنه...فرقش اینه که این یکی توی دل ماست..آره

توی دل ما دو تا هم یه دایناسور ه..اما با بقیه فرق داره..یه دایناسور آبی مهربونو زبون دراز که از دهنش اتیش در میاد و غصه ها رو میسوزونه

بعدش به خودم خندیدم که چرا اینو نوشتم..

................

هیچ وقت نشد تو رو بشناسم..یعنی هیچ وقت نذاشتن که تو رو بشناسم...عاطفه:دشمنان پنهان شده در لباس دوست اونقدر مسیر زندگی یک انسان رو عوض می کنن که شیطان با

تمام خباثت و رذالتش قدرت این کار رو نداره و در مقابل این افراد خوار و ذلیلی بیش نیست...یادم نمیره روزی رو که با تموم خوبیهات از تو بدم اومد...روزی رو که پا کذاشتم روی همه اون خنده ها .زیر پاهام له کردم شادی ها و بودنامون رو....با نفرتم از تو ، خودمو باز زندونی کردم توی عقاید و عقده هام

و لحظه ای فکر نکردم شاید کسی نمی تونه بودن منو تو ، خنده هامون حتی گریه هامون رو ببینه...لحظه ای فکر نکردم شاید همیشه یکی با خیسی اشک ما دلش خنک میشه ..آخ خدایا..چقدر دیر فهمیدم

خدایا چقدر دیر فهمیدم که من واقعا یک عروسک کوکی بودم که با کوک دیگران رقصیدم...به همون اندازه ای که دوست داشتن

و چه درست گفت قیصر : که چقدر زود دیر میشه

.........................................

عاطفه الان میخوام تا فرصت هست ..تا کسی نیست که ما دو تا رو بیبنه جر خدا...تا زندگی با همون غم و غصه هاش هنوز مال ماست ..میخوام تو واسه ی من باشی

تو با من باشی..به اندازه همون یه دونه چیپس..یه دونه پفک...به اندازه همون خنده های کم و غصه های زیاد..به اندازه همون لحظه های کوتاه اما به یاد موندنی با هم بودنمون

گر چه همیشه توی قلب کوچیکم بودی و هستی

من خوب فهمیدم که عاطفه عاطفه هست..و هیچکس نیست...و من دوستت دارم به اندازه تموم هیچ های دنیا...پس به خاطر تو هستم و زندگی میکنم

به خاطر تو به همه دروغهای زندگیم راست میگم...به خاطر تو به همه اشکای توی چشمم اجازه ریختن نمیدم..

آره عاطفه..من یک عمر با دروغ زندگی کردم..دروغ به تو و خودم و به کسی که میدونی چقدر دوستش دارم..

تو به من یاد دادی صبور باشم...به اندازه همه کوههای دنیا که فقط عکسشونو دیدم

به من یاد دادی خوب باشم و خوب بمونم به اندازه تموم قطره های بارون...نه...به اندازه تموم ذرات عالم

آره عاطفه...دختر آفتاب و مهتاب...خیلی وقته که میدونم اسمون شبهات ستاره نداره..اما تو خودت خبر نداری که تک ستاره آسمون دل منی..حتی توی روز

الان که به خودم نگاه میکنم می بینم خیلی بزرگ شدم...مثل ادم بزرگا خیلی آسون دروغ میگمو فراموش میکنم..مثل اونا............اما تو هنوز صداقت بچگی هاتو داری..هنوزم میشه توی چشمات پاکی و مهربونی دل بچه ها رو دید

نه اغراق میکنم..نه خود شیرینی...نه میخوام خودمو به زور توی دلت جا بدم...نه..عاطفه این حرفا دو ساله که توی دل وامونده من انبار شده

دو ساله که شبا نمی خوابم..دو ساله که به عقده ام فکر میکنم..اما درد تو بزرگتر از منه..پس از تو یاد میگیرم که صبور باشم...از تو یاد میگیرم که بخندم..به همه بدی ها و غم و غصه هی دنیا...مثل همون یه دونه چیپس ..یه دونه پفک

اسممو هر چی میخوای بذار..ولی من اسمم گل نازه...همونی که شبها شکوفه هاش میریزه و صبح یه گل تازه میده..

تنها فرقم با گل ناز اینه که شکوفه تازه نمیدم..هیچ وقت...

من الهه ی تموم دروغهای راس راستی دنیام...من الهه ی تموم تقدیر های دلمرده دنیا هستم..

حرفی دیگه ندارم

این شاید انتهای نامه من به تو بود اما انتهای عشق من به تو نیست

."گل پرپر"

زندگی نقطه سر خط.___"

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند...اما خدا رو نمی شناسند.. به واسطه اشنایی با تو خدا را بشناسند... من+لبخند=خداوند  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
   هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش يافت فکر کنيد که خداوند شما را به صورت خودش افريده است

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  هر شب نگرانی هایم را به خدا واگزار میکنم.او به هر  حال تمام شب بیدار است  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

موش کوچولوی من

 این دسته گل ناز نازی

رو تقدیم میکنه به همه دوستای منو وبلاگم  ـ پیشو  کوچولو

و آبجی گلناز گلم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  ما میتوانیم دانه ها  را در یک میوه بشماریم.تنها خدا میتواند میوه ها را در هر دانه بشمارد!!!!من+لبخند=خداوند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  ای کاش خداوند از  تو  بگیرد ،انچه را که خدا را از تو میگرد.من+لبخند=خداوند  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  خدا رو صدا کن اما دور از صخره ها پارو بزن...  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  دوست داشتن یک نفر یعنی دیدن  او به همان صورتی  که خدا خواسته است.دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند....  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  هیچ شگفتی جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست انگشت خداست بر شانه کسی که دوسش دارند......تو هم گرمی دستای خدا رو شونه هات هس میکنی؟من چون دوست دارم هر کجای این سرزمین که باشی روی شونه هات اون گرمی رو هس میکنی....چقد خوب میشه همه  همدیگرو دوست داشته  باشن..اون وقت هیچ جا تاریک نمیشد که من شاهسوسه کوچکترین روزنه نور در تاریکی  باشم....به امید این که همه ما  یه روزنه نور بشیم تو تاریکی..   
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  کار من این نیست که به خودم فکر کنم.کار من این است که به خدا فکر کنم.خدا خودش به من فکر میکند..............من+لبخند=خداوند  
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

Click to back


 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

Click to back

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  ...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

SohrabSepehri.com
 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 


SohrabSepehri.com

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعدها دنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم !!!


 

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 
  • SohrabSepehri.com
    آب آبي‌تر.
    من در ايوانم، رعنا سر حوض.

    رخت مي‌شويد رعنا.
    برگ‌ها مي‌ريزد.
    مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
    من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

    زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
    من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
    طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

    آفتابي يكدست.
    سارها آمده‌اند.
    تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
    من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
    خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
    مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
    مادرم مي‌خندد.
    رعنا هم.
 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  ظهر بود.
ابتداي خدا بود.
ريگ زار عفيف
گوش مي كرد،
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك.
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست.
چشم
وارد فرصت آب مي شد.
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين؟

اي شبيه
مكث زيبا
در حريم علف هاي قربت !
در چه سمت تماشا
هيچ خوشرنگ
سايه خواهد زد؟
كي انسان
مثل آواز ايثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟

اي شروع لطيف!
جاي الفاظ مجذوب ، خالي !
 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
 

صداي پاي آب، نثار شبهاي خاموش مادرم

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
   
  بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.
گامي ماند. زنجره خواند.
همهمه اي : خنديد. بزمي بود، برچيدند.
خوابي از چشمي بالا رفت. اين رهرو تنها رفت ، بي ما رفت.
رشته گسست: من پيچم، من تابم. كوزه شكست: من آبم.
اين سنگ ، پيوندش با من كو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من كو؟
نقشي پيدا آيينه كجا؟ اين لبخند، لب ها كو؟ موج آمد، دريا كو؟
مي بويم، بو آمد. از هر سو، هاي آمد، هو آمد. من رفتم، "او" آمد، "او" آمد. SohrabSepehri.com

 
 
 |    نوشته شده توسط عاطفه
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور