آین نوشته یا بهتره بگم دلنوشته ی گل نازه. تموم خاطرات روزا و لحظه هایی که با هم داشتیم.این نوشته رو اینجا نذاشتم که باعث جلب مخاطب یا افزایش کامنت بشه.کامنتهایی که نخونده میگن قشنگ نوشتی.به به.ــ ـ هدفم از گذاشتن این پست این بوده که به قول گل ناز: ببینید که توی درداورترین -تلخ ترین و غم انگیزترین لحظه های زندگی میشه بدون داشتن بهونه یا دلیل خندید. خندید به غم و غصه های زندگی انقدر که دنیا مجبور بشه به ساز ما برقصه.نگید خوشی زده زیر دلش.نه .زندگی ما خوشی نداشته اما ما خودمون براش لحظه های شاد و شیرین ساختیم. پس خواهش میکنم اگر خواستید احساستون (نه نظرتون) رو در مورد این دلنوشته بیان کنید همه ی مطلب رو بخونید نه نصفش یا اولشو.
آه..عاطفه ام..این روزها زندگیم پر شده از تو..حتی وقتی خسته می شم و دل یاد خلوتهای دونفره و بی خیالی ها رو می کنه،عاطفه.این روزها، حال خاصی رو تجربه می کنم، گاهی غرق شادی هستم و خیلی زود باز آسمون دلم می گیره
این روز ها دلم برات تنگ می شه و من نمیدونم باید با این دلتنگی مبارزه کنم یا بذارم به حال خودش باشه...
این روز ها خدا اشک هامو هم از من گرفته ...دیگه به راحتی نمیتونم دردهام رو با اشک تسکین بدم!
تنها بغضی دارم که نمیدونم از کجا اومده و چه زمان قراره خودشو رها کنه و آرومم کنه
. به خنده های تو فکر میکنم و به وجودت احتیاج دارم بیشتر از اونکه بدونی...یادش بخیر...
یاد من بخیر..یاد دختر تنها و گوشه گیر و ساکتی که فقط غصه می خورد و همدمش آسمون بود...یاد من بخیر..که همیشه با کوچیکترین حرفی اشک میریختم...
یاد اونروزا بخیر که تو رو پیدا کردم...قلبمو حس کردی و اشکامو از روی گونه هام دزدیدی.. تویی که با وجودت..با لمس دستات...با نگاهت..به من وجود دادی..
یادش بخیر...دست همو میگرفتیمو وسط کلاس با شور و شادی می رقصیدیم..انگار نه انگار دلمون از یه چیزی..یه جایی..یه کسی...گرفته.
انگار نه انگار غصه ای هم توی دنیا ..یا نه..همین نزدیکی ها..توی لحظه هامون وجود داره...غصه ای که از این زندگی سهم ماست..
می چرخیدیم و دنیا هم مجبور بود به ساز ما بچرخه...می خندیدیم و از فرط خنده اشک می ریختیم نه از زور غصه...
آخ عاطفه...چقدر دلم برای صداقت تنگ شده..برای صداقت کلامت...برای صداقت چشمهات..دستهات..برای صداقت دوستی ما دو تا..
عاطفه اونروزا کجاست...؟ من همون روزا رو میخوام..همون روزایی که یه عالمه غصه روی دلت بود اما بازم باهام بودی و می خندیدی..
همونروزایی که می رقصیدیمو ، داد میزیمو..همه بچه ها مثل دیونه ها نگاهمون میکردن...
همون روزایی که من توی باغچه مدرسه روی پای تو خوابم برد ..و نفهمیدم زمان چطور گذشت...
آخ..عاطفه .دلم برای همه لحظه های از دست رفتمون تنگ شده.
عاطفه دلت با منه یا نه...میدونم هست...اما دلم می خواد حرفهام رو حس کنی !از همون فاصله که تونستی برداری و وارد حریم دلم بشی ...می فهمی !برای تودشوار نیست که بفهمی چی میگم.
آجی من نمیدونم چرا میگن : گدشته ها گذشته...نه..گذشته ها نگذشته..عاطفه همون عاطفست...گلناز همون گلنازه...خاطره هامون توی قلبمونه..جاییی که دست هیشکی بهش نمیرسه..
یادته ..چقدر شاد و شنگول بودیم..تموم شادی ما خلاصه میشد توی یه دونه چیپس..یه دونه پفک..یکی من ..یکی تو...بعد کلی می خندیدم . میزیدیم توی پوز دنیا و غمو غصه هاش...
یاد پرینت تلفن بخیر..خدا پدر و مادر گراهام بل رو بیامرزه که تلفن رو کشف کرد تا هزاران سال بعد از اون ، به واسطه همین تلفن ، من و تو به هم برسیم و این شد ابتدای آشنایی من با تو
وقتی که هر دومون از یه موضوعی ناراحت بودیم و خبر نداشتیم درد هر دومون یکیه..
اون ماجرای تلفن هم گذشت... تازه داشتم با سر دردهای مکرر تو آشنا میشدم..دردی که وجود منو می لرزوند
تو درد میکشیدی و اونروز انگار دنیا رو روی سرم آوار میکردن
تو گریه میکردی و تموم ما تم ها و غصه های دنیا مال من بود
تو به خودت از درد می پیچیدی و اون لحظه من از ترس اینکه مبادا بلایی سرت بیاد قلبم می لرزید..
من با عشق تصویر سازی های تو رو انجام میدادم..عشق عاطفه ای که همیشه همیشه کنارم بود و حسش نکردم
اونروز که داشتم دایناسورتو به جای رنگ سبز ،رنگ ابی میکردم یه چیزی به خاطرم رسید که توی دفتر خاطراتم نوشتم:
نوشتم: دایناسور ما با بقیه دایناسورا فرق میکنه...فرقش اینه که این یکی توی دل ماست..آره
توی دل ما دو تا هم یه دایناسور ه..اما با بقیه فرق داره..یه دایناسور آبی مهربونو زبون دراز که از دهنش اتیش در میاد و غصه ها رو میسوزونه
بعدش به خودم خندیدم که چرا اینو نوشتم..
................
هیچ وقت نشد تو رو بشناسم..یعنی هیچ وقت نذاشتن که تو رو بشناسم...عاطفه:دشمنان پنهان شده در لباس دوست اونقدر مسیر زندگی یک انسان رو عوض می کنن که شیطان با
تمام خباثت و رذالتش قدرت این کار رو نداره و در مقابل این افراد خوار و ذلیلی بیش نیست...یادم نمیره روزی رو که با تموم خوبیهات از تو بدم اومد...روزی رو که پا کذاشتم روی همه اون خنده ها .زیر پاهام له کردم شادی ها و بودنامون رو....با نفرتم از تو ، خودمو باز زندونی کردم توی عقاید و عقده هام
و لحظه ای فکر نکردم شاید کسی نمی تونه بودن منو تو ، خنده هامون حتی گریه هامون رو ببینه...لحظه ای فکر نکردم شاید همیشه یکی با خیسی اشک ما دلش خنک میشه ..آخ خدایا..چقدر دیر فهمیدم
خدایا چقدر دیر فهمیدم که من واقعا یک عروسک کوکی بودم که با کوک دیگران رقصیدم...به همون اندازه ای که دوست داشتن
و چه درست گفت قیصر : که چقدر زود دیر میشه
.........................................
عاطفه الان میخوام تا فرصت هست ..تا کسی نیست که ما دو تا رو بیبنه جر خدا...تا زندگی با همون غم و غصه هاش هنوز مال ماست ..میخوام تو واسه ی من باشی
تو با من باشی..به اندازه همون یه دونه چیپس..یه دونه پفک...به اندازه همون خنده های کم و غصه های زیاد..به اندازه همون لحظه های کوتاه اما به یاد موندنی با هم بودنمون
گر چه همیشه توی قلب کوچیکم بودی و هستی
من خوب فهمیدم که عاطفه عاطفه هست..و هیچکس نیست...و من دوستت دارم به اندازه تموم هیچ های دنیا...پس به خاطر تو هستم و زندگی میکنم
به خاطر تو به همه دروغهای زندگیم راست میگم...به خاطر تو به همه اشکای توی چشمم اجازه ریختن نمیدم..
آره عاطفه..من یک عمر با دروغ زندگی کردم..دروغ به تو و خودم و به کسی که میدونی چقدر دوستش دارم..
تو به من یاد دادی صبور باشم...به اندازه همه کوههای دنیا که فقط عکسشونو دیدم
به من یاد دادی خوب باشم و خوب بمونم به اندازه تموم قطره های بارون...نه...به اندازه تموم ذرات عالم
آره عاطفه...دختر آفتاب و مهتاب...خیلی وقته که میدونم اسمون شبهات ستاره نداره..اما تو خودت خبر نداری که تک ستاره آسمون دل منی..حتی توی روز
الان که به خودم نگاه میکنم می بینم خیلی بزرگ شدم...مثل ادم بزرگا خیلی آسون دروغ میگمو فراموش میکنم..مثل اونا............اما تو هنوز صداقت بچگی هاتو داری..هنوزم میشه توی چشمات پاکی و مهربونی دل بچه ها رو دید
نه اغراق میکنم..نه خود شیرینی...نه میخوام خودمو به زور توی دلت جا بدم...نه..عاطفه این حرفا دو ساله که توی دل وامونده من انبار شده
دو ساله که شبا نمی خوابم..دو ساله که به عقده ام فکر میکنم..اما درد تو بزرگتر از منه..پس از تو یاد میگیرم که صبور باشم...از تو یاد میگیرم که بخندم..به همه بدی ها و غم و غصه هی دنیا...مثل همون یه دونه چیپس ..یه دونه پفک
اسممو هر چی میخوای بذار..ولی من اسمم گل نازه...همونی که شبها شکوفه هاش میریزه و صبح یه گل تازه میده..
تنها فرقم با گل ناز اینه که شکوفه تازه نمیدم..هیچ وقت...
من الهه ی تموم دروغهای راس راستی دنیام...من الهه ی تموم تقدیر های دلمرده دنیا هستم..
حرفی دیگه ندارم
این شاید انتهای نامه من به تو بود اما انتهای عشق من به تو نیست
."گل پرپر"
زندگی نقطه سر خط.___"
|